زن روی جلد قلمدان 7

هجوم می آورد چشمهایت بر پیکرم و باز همان زن اثیری میشوم.می آیم کنار تو مینشینم چشمانم در دستان توست و باز خاطره ی پیکری که من نبودم و شبیه من بودم انگار.از کدام شراب مست شده یی که افیون خاطراتت رهایم نمی کند.به سایه ات که رسیدم قلبم از تپش ایستاد تو بودی و دستانی که ازخاطره پربود و مرا به سایه ات معرفی کردی.مخروبه ها و تمام جاده ها را دیده بودم از کف دستانت آخر میدانی چشمهایم آخرین یادگار پیکری بود که شبیه من بود و من نبودم.شاید سایه ام بوده باشد و شایدبدون چشمهای درشتم قادر به شناسایی خودم نبود.من زن اثیری از جلد قلمدان بیرون آمده ام روبرویت نشسته ام واین افیون لعنتی.آه اگر میدانستی دنیا در کف دستانت چقدر به آفتاب نزدیک تر است............

/ 4 نظر / 19 بازدید
سنا

بسیار دل انگیز

متزنبام

بسیار خوب. ...البته زن اثیری بودن و از جلد قلمدان بیرون آمدن می تواند خطرناک هم باشد ها!!! یک وقت دیدید که دستان یک پیرمرد ناخوش خنزرپنزری به خون شما آلوده شد!!! در جریان هستید که؟! بوف بی نظیر. ...بی نظیر....

مهدی

سلام خسته نباشید متن گویای هست من الله توفیق

مجید مویدی

چشم‎ها... فقط چشم‎هاست که جاودان می‎ماند ملیحه. به قولِ حسینِ پناهی، "برمی‎گردم، با چشمانم، که تنها یادگارِ کودکیِ من‎اند. آیا مادرم مرا بازخواهد شناخت؟"