زن روی جلد قلمدان8

نمیدانم شاید غروب یک روز  زمستانی بود.چشمهایم را گشوده بودم و درخیال خود به تو می اندیشدم.تمام بدنم از سرما می لرزید و رعشه ی دستهایت را هنگامی که صورتم را تصویر می کردی با تمام وجود حس می کردم.از دل خوابهای شبانه ات بیرون آمده بودم و تو مرا تصویر می کردی.نمی دانم مدام صدای اذان می آمد گویا کسی مرده باشد و در بیگاه برایش اشهد بخوانن.دستهایم را که ازسرما سرخ شده بود به هم می مالیدم و ها می کردم.برف آرام آرام می بارید و در راه که قدم میزدم مدا صدای اذان درگوشم می پیچید.بی هدف در یک غروب زمستانی سراز خوابهای شبانه ات برآورده بودم.تمام راه پراز مخروبه های مثلثی شکل بود و گاهی چراغهایی بانورهای زرد رنگ از دل مخروبه ها سوسو میزد.میخواستم به عقب بگردم اما راه سفید پوش هیچ ردی از پاهایم را درخود ثبت نکرده بود.گویا درخیال قدم میزدم.در راه کنار دیوار یک مخروبه جوی آبی روان نظرم را جلب کرد ایستادم همانگونه که از سرما می لرزیدم صدای پیرمردی را شنیدم گویا مرا به نام می خواند.چشمانم بهت زده به طرف صدابرگشت.او چه کسی می تواند باشد نام مرا از کجا می دانست.پیرمردی خنزرپنزری به رویم لبخند گشود ودندانهای زرد رنگش خنده ش را کریه تر می ساخت.یادم افتاد که بغلی شراب را بالای رف برداشته بودم و کمی از آن نوشیدم و باز صدای پیرمرد می آمد که مرا به نام میخواند.لبخند میزد و دندانهای زرد رنگش پیدا میشد.جلوتر می امد به سمت من.انگار رازی نهفته در سینه داشته باشد.دستمال سفیدرنگ اغشته به خونی دردستانش بود و مدام قهقهه میزد.می خواستم فرار کنم.هواتاریک شده بود و دیگر گرم شده بودم.می دویدم و صدای قهقهه پیرمرد بیشتر میشد.درست مثل کابوس شبانه ام که همیشه از دل جلد قلمدان بیرون می آمدم و روبروی نقاش می نشستم تا چشمهایم را تصویر کن.نمیدانم شاید این هم مانندکابوس های شبانه ام بوده باشد.گرمتر شده بودم و مدام صدای قرآن و اذان بی وقت درگوش میپیچید گویا از تشیع جنازه می آمدند.پیرمرد دوباره صدایم زد.به یکباره همه جاروشن شد انگار تابستان دردل زمستان ظهور کرده باشد.خودم را دیدم کنار رودخانه و ان پیرمرد قوزی را که خم شده بود گل می چید.باید خودم را به سایه ش می رساندم.

/ 1 نظر / 19 بازدید
عامر

از زندگی آموختم... هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست. آموختم: تلافی کردن، از انرژی خودم می کاهد. آموختم: کم آوردن، قسمتی از زندگیست. آموختم: هر چه می خواهد دل تنگت، ساکت! کسی درک نخواهد کرد. آموختم: که گاهی وقتها هیچ واژه ای آرامت نمیکند. آموختم: به بودنها دیر عادت کنم و به نبودنها زود، آدمها نبودن را بهتر بلدند. آموختم: گاهی از زیاد نزدیک شدن، فراموش می شوی. آموختم: گاهی یک کلمه، پتک است و تمام وجود من از شیشه. آموختم: تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم. آموختم: گاهی برای بودن باید محو شد. آموختم: از کم بودن نترسم، اگر کم باشم شاید ولم کنند، ولی زیاد باشم، حیفم میکنند. آموختم: برای شناخت آدمها، یکبار بر خلاف میلشان عمل کنم.