رویا

زن:سیگارت  رو غلاف کن.چندبار بهت بگم وقتی میای خونه من اون کوفتی رو لبت نباشه

مرد:اگه یه کم پنجره رو باز کنم چی؟!

اذیت نکن این سیگارنیست که یه همدمه می دونی دود میشه تا آرومت کنه.سه پک دیگه بکشم می رسه به فیلترش

ازکنار پنجره چقدر همه چیز بیشتر می چسبه.

زن:ببند اون پنجره رو.مثلا سیگار بیشتر میچسبه یا اون چایی شب مونده تو فلاکس.اه حالم رو بهم میزنه  این دود.برای تو همدمه ولی واسه من آینه دق شده.بهت می گم غلاف کن اون لعنتی رو.

مرد:چیه همش میگی:نکش،نکن،نرو،بیا.

(زن از جابلند می شود لیوان را از فلاکس چای پر می کند به سمت پنجره می رود وسیگار را از لب مرد بر می دارد.و مرد سیگار دیگری از جیبش بیرون می آورد و آتش می زند وزن به سمت لپ تاپ می رود وموسیقی بی کلامی را پلی میکند.)

مرد:همیشه فکر می کردم تو سیگار می کشی.تصویرت می کردم که یه پاکت سیگار صورتی همیشه تو کیفت داری.

زن:خب چرا همچین فکری می کردی.لبهام تیره بود یا پوستم؟!(زن با خنده ترانه یی زیر لب زمزمه می کند....سیگار صورتی.......)

مرد:چه ربطی داره.از فرم دستها وانگشتات وقتی روبروم می شستی و باهات حرف میزدم حس می کردم سیگار لابه لای اون انگشتهای کشیده گذاشتی و داری دود می کنی.

زن:خب حالا که چی؟!(زن مشغول پیداکردن آهنگی از لپ تاپ است و موسیقی همراه با ترانه یی را پلی می کند و انگاربغضش ترکیده باشد چندقطره اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر می شود.)

مرد:مگه من مُردَم که تو داری گریه می کنی؟!(مرد آرام به سمت زن  می رود وبا دستهایش گونه های زن را نوازش می کند.)

زن:نزن این حرف رو.(زن دست مرد را به آرامی پس می زند بلند می شود و به سمت پنجره می رود و تا آخر پنجره را باز می کند و زیرلب همراه با آهنگ هم صدا می شود.)

مرد به گوشه یی از اتاق که یک میز چوبی دونفره به همراه دوصندلی چوبی است می رود و روی صندلی می نشیند درست طوری صندلی را تنظیم می کند که زن را ببیند.)

زن:(با صدایی گرفته و سرفه یی که گلو را صاف می کند سرش را  به طرف مرد برمی گرداند و خطاب به او می گوید)میدونی دارم به چی فکر می کنم؟!

مرد:نه!(دوپک به سیگار می زند واز بطری روی میز مقدار دلسترداخل لیوان بشکه یی ش خالی می کندواز جیبش دفترچه یاداشت کوچک و خودکاردر می آورد وبه زن خیره می شود.)

زن:خب تو خیلی چیزها رو نمی دونی.کاش بلد بودی ذهن آ دم ها رو بخونی.یادداشت کن نکته اول ذهن خوانی.

مرد:(باصدای قهقهه تکرار می کند کاش و مشغول نوشتن می شود.)

زن:(در حال قدم زدن به سمت مرد می رود و اینبار باصدایی عصبی خطاب به مرد می گوید.)مگه طعم اون سیگار لعنتی از طعم لبهای من جذاب تره برات که یک دقیقه هم لب ازش بر نداشتی تا الان.(زن سیگار را از لب مرد بر می دارد و این بار پُکی به آن می زند.)

مرد:تو چی گفتی؟!(مرد متعجب به زن خیره می شود و خطاب به زن می گوید.)تو داری چیکار می کنی لعنتی

زن:(درحالیکه سیگار را در جا سیگاری روی میز خاموش می کند لیوان بشکه یی را بر می دارد و آرام به سمت پنجره برمی گردد و خطاب به مرد که همچنان متعجب از رفتار زن به او خیره شده می گوید) 

ببین تو اگه ذهن خوانی یاد می گرفتی خیلی خوب می شد.اصلا هیچوقت نخواستی من رو یاد بگیری وقتی میگم غلاف کن اون سیگارلعنتی رو باید از تو چشمام بخونی پشت این حرفم چی هست.

(مرد در حالیکه همچنان متعجب است شروع به نوشتن می کند.زن در حالیکه مشغول نوشیدن است به سمت لپ تاپ می رود واینبار انگار ترانه مورد علاقه اش در حال پخش است صدا را بلندتر می کند و به سمت میز می رود صندلی را جلو کشیده و روبروی مرد می نشیند.)

مرد:کم کن صداشو لعنتی.کم کن مگه نمی دونی من ازش خاطره دارم.

زن:(درحالیکه یک دستش زیر چانه است و به چشمان مرد خیره شده خطاب به مرد می گوید) مثل اینکه یادت رفته من بلدم ذهنت رو بخونم.حالا دوست دارم از خودت بگی دوست ندارم دروغ بشنوم.زود جواب بده تا یکساعت دیگه باید بزنم بیرون.

مرد:( در حالیکه چشمهاش رو بادستهاش می پوشونه خطاب به زن).بس کن چی از جون من میخوای.چی از جون این چشمها می خوای.لعنتی لعنتی لعنتی ازت متفرم.

زن:(باصدای قهقهه ی بلند)به درک.بیشور صدبار بهت نگفتم دروغ تحویلم نده.اصل حالت دست منه.حالا فکر کن چشماتو مخفی کردی من نتونم ذهنت رو بخونم.لعنتی این پنجمیشه که دود کردی.اصلا نگو هی دود کن هی دود کن.دود کش.اصلا فرار کن.

مرد:لعنتی تمومش کن بهت می گم تمومش کن.ازت متنفرم میفهمی.

زن:اگه تمومش نکنم چی؟چیکار می کنی؟!بازهم سیگار می کشی.بازهم مست می کنی؟اصلا چرا برگشتی تقصیرمنه که اه لعنتی (زن با نوک انگشتان دست راستش روی میز ضرب می گیرد و دوباره تکرار می کند. چرا؟چرا؟)

مرد:اه .................لعنتی تو که من رو خوب بلدی دلیل نداره اصلا می دونی دلی که تنگ نشه دل نیست گِله خودت این رو می گفتی همیشه.(مرد دستهایش را از روی صورتش بر می دارد و به زن خیره می شود)

زن:( دوباره ضرب می گیرد در حالیکه یک دستش زیر چانه است و به مرد خیره شده) خب می گفتم دلی که تنگ نشه دل نیست گِله،خشت خامه.خب تنورت سرده خیلی هم سرده.

مرد:باز شروع کردی میشه تمومش کنی لعنتی

( مرد آخرین سیگار را از پاکت روی میز بر می داردو با فندک سیگار را روشن می کند.)

زن:نه!

 ( زن قهقهه می زند و سیگار را از دست مرد می قاپد و چندین پک عمیق به آن می زند.مرد از این رفتار متعجب شده به سمت گوشه یی ازاتاق می رود که کتش به چوب رختی آویزان شده یک بسته سیگار صورتی رنگ به همراه یک فندک از جیب کتش در می آورد و به سمت زن می آید و پاکت سیگارو فندک را روی میز سُرمیدهد سمت زن)

مرد:لعنتی اون آخرین نخش بود.

زن:( به ساعت دیواری روی اتاق نگاه می کند) درست یکساعت.....

مرد:میشه رمزی صحبت نکنی.غلافش کن اون لعنتی رو.

زن:نه!(پاکت سیگار را باز می کند وتک تک سیگارها را می شکند.)

مرد:داری عصبی ام میکنی غلافش کن.

(مرد آرام روبروی زن می نشیندو به چشمهایش خیره می شود)

زن:چرا ذهن خوانی یاد نمیگیری تو چرا؟!اه لعنتی من همیشه وقت کم میارم.

مرد:چیزی گفتی؟

زن:بله.گفتم  که تو نمی دونی من فقط از سیگاری که تو کام گرفتی لب می گیرم( خیره به چشمان مرد میشود.)

مرد:(بادست به شانه ی زن می زند) عزیزم باتو هستم بگو چی سفارش بدیم؟

زن:اه لعنتی تو چرا ذهن خوانی بلدنیستی(خیره به چشمهای مرد)

مرد:حالت خوبه رویا،چیزی شده؟!

زن:( انگار به خودش آمده باشد شالش را مرتب می کند و کمی روی صندلی جابه جا می شود.) آره خوبم یه اسپرسو مثل همیشه(تو که میدونی دلم یه قهوه می خواد تلخ به تلخی دقایقی که تو درکنارم نیستی اه لعنتی چرا ذهن خوانی یاد نمی گیری.)

مرد:یه اسپرسو با یه دلستربشکه یی لطفا

/ 4 نظر / 21 بازدید
سنا

از شروع قصه خیلی خوشم اومد.....مخصوصا وقتی کم کم وارد اون تنش میشدی....خیلی قشنگ بود فقط آخرش برام گیچ کننده بود.....یکمی

متزنبام

سلام. خوب بود. دوست داشتم متن ات رو. [لبخند][گل]

مجید مویدی

[لبخند] آفرین

دارچین

خیلی کمن مردهایی که ذهن خونی بلد باشن .