عهد

بگو از من تا ویرانی این پیکری خاکی چند جرعه از شراب ناب چشمهایت کافیست.بی تو و باحضور خاطراتت این من ویرانه به بن بست رسیده است.آیا چشمهایت سرابی بود در کویر خلوتم؟

بگو از من تا جرعه جرعه نوشیدن آن پیکر ناب چند پیاله تشنگی باید کشید و دم بر نیاورد؟

خاطراتت،چشمهایت،خنده هایت،این من بی تو!همه و همه مرا شکنجه می دهد.مثل خماری بعد مستی.بیا باچشمهایت قراری بگذاریم.تو چشمهایت را ببند و من تا نیمه مست میشوم چشمهایت را بگشا ومیبنی که من بی تو گم شده است در خاطراتت.....

/ 0 نظر / 29 بازدید