به طلب باران آواز بخوان داروگ

از مزار شریف

برمزاری شریف

آغوش بازکن دخترک کابلی

که لبخندت سیب لبنانی من است

خنده ات سبز

ودلت دریاست

7اردیبهشت

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۸ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط ملیحه ف نظرات () |

واما عشق

زنده می کند

می میراند

توگویی مبتلایت می کند

نباشدمیمیری

وباشد

قلبت را نشانه می رود

میکشد ماشه را

میچکاند سرخ رگانت را

6اردیبهشت

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۸ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ توسط ملیحه ف نظرات () |

خوابهایم را دربیداری دنبال می کردم

تابه چشمهای تو رسیدم

سیاه بود مثل شب

و می درخشید مثل الماس

طمع بردم به تماشایش

خوابم برد

بادآمد و رویاهایم را باخودبرد.

پنجم اردیبشت

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۸ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط ملیحه ف نظرات () |

ازفراق تو چشمهایم خیس گریه

کی برلبانت جاری شودسرودباران

پنجم اردیبهشت

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۸ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ توسط ملیحه ف نظرات () |

 و آخرین لبخندت را

 مادر به عزا می نشیند

 ایران فریاد می زند

 درهیاهوی بودن ونبودن

 چه دهشتناک خشونت جوانه می زند

 رشد می کند

 وبی داد می کند

30فرودین

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط ملیحه ف نظرات () |

واما بابا
نان داد
تنها در کلاس اول ابتدایی
که کلاه الف
کلاه گشادی بود
برفقرکله ام
آ مثل
آب
ومثل آه
برلبان پدر
و اما
پدر مرد بود
مرد
که می دید ولب فرو می بست

31فروردین

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط ملیحه ف نظرات () |

کفشهایم را درکوله بارت می گذارم
تامسیرخانه ات را
به خاطربسپارد
سرباز بی پوتین
بی شک مجنون است
تفنگم را بر زمین می گذارم
وبه برق آفتاب می نگرم
که می تابد برجاده
تورا به یاد می آورم

31فرودین

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط ملیحه ف نظرات () |

مردآنسوی پنجره برایم دست تکان داد ومن با لبخند پرده را کنار کشیدم ونورآفتاب ولو شد روی کفپوش.فرش را با پاجابه جاکردم.به سوی آشپزخانه رفتم.
بلندشدی به پنجره خیره شدی وپرسیدی علت تبسمم را.ومن چشمهایم را دزدیدم یک فنجان چای برایت آوردم روی میزکنار روزنامه تاریخ مصرف گذشته دیروز گذاشتم.
به سمت من آمدی لبانم را بوسیدی و پرسیدی آیا طعمش را میپسندی وزیرکانه به آبنباتهای روی میز اشاره کردی.
نخیرآقای من طعمش رادوست ندارم مزه شربت سرفه می دهد.لبانم را برچیدم وبغض کردم.چایت رانوشیدی ودستهایم را گرفتی.دستم راکشیدم به بهانه ی بستن پنجره ازجابرخواستم.آخ که چقدر از دستهایت متنفربودم آقای من.دعادعامی کردم هنوز آنجاباشدوبرایم دست تکان دهد.
روبه پنجره پشت به تو  ایستادم بادمیخورد روی صورتم ونم بارانی که روی گونه هایم غلطید کارم را راحت تر می کرد.
صدایم کردی آمدم وروبرویت نشستم.به چشمانم خیره شدی وباز طعم آبنات که طعم شربت سینه می داد.دستهایم را گرفتی به اتاق رفتیم.همیشه دلم میخواست که خانه بوی قهوه می داد اما تو از قهوه وکافه وهرچه بوی عاشقی برایم می داد گریزان بودی آقای من.
عصرهایی که نبودی من راحت تر بغضهایم را می شکستم.
صدای زنگ تلفنت ناجی من شدانگار که رهایم کردی.کاش همیشه تلفنت زنگ بخورد.
آمدی گونه هایم رابوسیدی وگفتی "عروسکم مراقب خودت باش.تا عصربرمی گردم"
نشستم وتو راتماشاکردم که چه باوسواس خاص آماده می شدی.بوی عطرت مستم می کرد.دوقطره اشک روی گونه هایم غلطید.با بغض صدایت کردم.گفتم کلیدت رابردار می خواهم بروم امامزاده صالح.خنده ات رامخفی کردی ودیوانه وار مرا بوسیدی وگفتی بانوی سبزپوش من چشمهای تو حاجت روا کرده مرا همین کافی ست قدیس من.دستهایم را گرفتی.چقدرازاین دستهامتنفربودم.به سمت در رفتی.سردم شد.نه نباید اینوقت سال هواسردباشد.پالتوی سبزم راپوشیدم رژقرمز با سایه ی نقره یی و خط چشم مشکی.کمی آرامم می کرد اینکه بنشینم جلوی آینه وآرایش کنم.
بیرون هوا سرد بودسردترازهمیشه.از جلوی مردهمسایه رد شدم انگار مرا نمی دید به رویش لبخند زدم سلام کردم وجوابی نیامد.دلخوش کردم به اینکه بگویم متوجه نشده است.بیرون باد می آمد شالم راباد میبرد ورها در خیابانهای تهران قدم می زدم.
ایستگاه بعد تجریش.
چادرسفیدم رابه سرکردم.مدام صدای گریه می آمد.صدای تو را میشنیدم.نه چگونه ممکن است تواینوقت روزاینجا آمده باشی آقای من.بوی شربت سرفه می آمد.
صدای تو می آمد بانوی سبز پوش من چشمانت حاجت روایم می کند.صدای لا اله الا الله می آمد.بغضم را شکستم.صدای تو بلندتر شد.دستهایت را به سمت من آوردی چقدرازاین دستها متنفربودم.دهانم طعم شربت سرفه میدادم.دستهایت راگرفتم.توهم سبزبودی سبز.درآینه خود را بوسیدم.چه رویایی چه کابوسی.صدای زنگ تلفن مرا به خودم آورد.سردبود.به کنار پنجره رفتم به مردهمسایه که دست تکان می داد لبخند زدم چایم رانوشیدم.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۳٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط ملیحه ف نظرات () |